تبليغاتX
زير خط فقر
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خداحافظی...

  یه حرفایی هس که برات می نویسم

 یه چیزایی هس که هنوزم نگفتم

 چه تلخه که به هر کی میگم خدافظ

 همون لحظه یاد نگاهت میفتم

 همیشه نگاهت مث بچه ها بود

 می شد تو چشات دید چیو دوس داری

 با هم نه، ولی زیر یه آسمونیم

 توام روزای ابریو دوس داری...


         اصفهان خوب لعنتی من!

            اصفهان ابری من!

                   بدرود.../


|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در یکشنبه 27 فروردین1391 و ساعت 7:4 بعد از ظهر | 
مرثیه
درختی سبز بودم کنج بیشه

تراشیدن مرا با ضرب تیشه

تراشیدن مرا قلیون بسازن

که آتیش بر سرم باشه همیشه

 

نمیدونم این شعر مال کیه ولی اینو ننه میخوند.دلم واسه ننه گوهر تنگ میشه.

 

هوس گریه دارم! مثل صدای روضه خون

مثل بغض بی بی توی شب هفت آقاجون

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در دوشنبه 1 اسفند1390 و ساعت 8:27 بعد از ظهر | 
تجربه

سلام.داستان زیر رو منهای تموم ایراداتش تقدیم میکنم به خانم "ع" عزیزم:

سالها ساعت چهار عصر

من یه رویایی دارم که برای به دست آوردنش باید یه چیزایی داشته باشم و برای داشتن اون چیزها باید یه راههایی رو برم! اون راهها منو از رویام دور میکنن. نهایتا اتفاقی که میفته منم! کسی که تمام گذشته ش تکرار چیزها و کساییه که از دست داده.همیشه مثل یه اسب بودم که بهم یه درشکه بسته بودن و با چشمای بسته دور میدون نقش جهان میچرخیدم.

میشینم رو یه نیمکت سیمانی رو به روی عالی قاپو.میشد طرح های ریز روی سقفو دید حتی میشد ترک های کوچیکو تشخیص داد.البته از وقتی چشمام ضعیف تر شدن اینها رو فقط به یاد می آرم و میذارم جای تصاویر محو.

کبریت میکشم ، صبر میکنم تموم گوگردش بسوزه، اونوقت سیگارمو روشن میکنم و باهاش راه میفتم. این روزها به وضوح یه تغییراتی رو تو خودم حس میکنم.مثلا ماهیچه های رونم یه کمی قوی تر شده ،همینطور حفره های بینیم گشادتر.از وقتی بخار نفسم عینکمو مه آلود میکرد  دیگه عینک نزدم و از اونموقع دیگه کمتر و کمتر میبینم .

هنوز صدای زنگ ساعت لعنتی میاد . توی میدون شهرداری سالهاست یه ساختمون نیمه کاره مونده و آجری پشت سر یه مرد جوون عینکی که پخش زمین شده، داره سقوط میکنه.ساعت هنوز چهار عصره و سالهاست... . دیگه حتی خود ساعتو به سختی میبینم چه برسه به اعداد و عقربه ها .

به رودخونه ی خشک که نگاه میکنم هنوز ماهی نسبتا بزرگی داره جون میکنه!میدونم اگه این ساعت لعنتی چند ثانیه جلو بره همه چیز بهتر میشه ، لااقل ماهی در وضعیت بهتری از زندگی یا بهتره بگم جون کندن  قرار میگیره و من دیگه مجبور نمیشم این منظره ی تکراریو ببینم . بالای سر خودم می ایستم. با ترس یه نیم نگاهی به خودم میکنم و چهارنعل پا به فرار میذارم به سمت میدون نقش جهان. میرسم! چشمامو میبندم و هوا رو میکشم تو تموم حفره هایی که دود پرشون نکرده ، هوا رو بیرون میدم و چشمامو باز میکنم تا بخار نفسمو نگاه کنم،هیچی نیست،هیچی نمیبینم.فقط سیاهی!میخوام فرار کنم که سنگینی یه درشکه رو دنبال خودم حس میکنم.... .

 

|+| نوشته شده توسط محسن آزادي در جمعه 9 دی1390 و ساعت 9:32 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar